من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ! زمان ، در بستر شب ، خواب و بيدار است ، سياهي تار مي بندد ، چراغ ماه ، لرزان ، از نسيم سرد پاييز است ، دل بي تاب و بي آرام من ، از شوق لبريز است ، به هر سو ، چشم من رو مي کند : فرداست ! سحر از ماوراي ظلمت ِ شب مي زند لبخند قناري ها سرود صبح مي خوانند ... ... من آنجا ، چشم در راه ِ توام . ناگاه : تو را ، از دور مي بينم که مي آيي ، تو را از دور مي بينم که مي خندي ، تو را از دور مي بينم که مي خندي و مي آيي ، ... نگاهم باز حيران تو خواهد ماند
+
نوشته شده در جمعه 20 بهمن1385ساعت 6:3 توسط رضا
|
من دوزخـــم اجازه ندارم بهشـــــت را
بگــذار تلــخ گريه كنــم سرنوشــت را
من دوزخم مرا به جهان تو راه نيست
زيبا كجــاي قصـه پذيرفته زشــــت را؟
چشم مرا بگير كه اين آبشــــار سرخ
لايق نبـــــود سبـــزي ارديبهـــشت را
بـا مــن دلــي بــراي تپيــدن نيافــريــد
جاي دلم گذاشته يك مشت خشت را
مي خواستم كمي به تو نزديكتر شوم...
مـن دوزخــم اجـازه نـدارم بهشـــت را
+
نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 3:53 توسط رضا
|